توی صندلی هواپیما که جاگیر می شوم ، خوشامد مهماندار که تمام می شود ، ساعت شش و بیست دقیقه پرواز شماره 501 هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران به مقصد بغداد از باند فرودگاه امام خمینی  با تیک آف خلبان و صلوات دسته جمعی مسافران خوشبخت آن  آغاز می شود و حالا من راحت ترین نفس بلند این روزهایم را می کشم و تمام خستگی هایم هم پرواز می کنند و می روند لای این ابرهایی که در این حوالی است . 

همیشه دقت می کنم ببینم توفیقی که دست می دهد یا از دست می رود مربوط به کدامیک از کارهایی است که انجام داده ام و معمولاً دلیل از دست رفتن توفیقها را بهتر و زودتر پیدا می کنم تا دست یافتنها را . شاید برای اینکه این توفیقها خیلی ربطی به کار خوبِ نکرده من ندارد و لطف الهی است و البته در بیشتر مواقع دعای مادرم را در این توفیقات مؤثر می دانم از جمله در این ماجرا . خیلی کاوش می کنم و بجز آن اشتیاق و سوز درونی برای زیارت ائمه بقیع و درخواستهای شبهای قدر و تقاضاهای از امام هشتم ، به هیچ سر نخ دیگری نمی رسم که نمی رسم .

در همین فکر و خیالها هستم  که به خواب می روم و با صدای عمه خانوم که غذایم را به دستم می دهد بیدار و مشغول سرو صبحانه ای می شوم که خیلی به آن احتیاج دارم .

پرواز ما یک ساعت و بیست دقیقه طول می کشد و حدود ساعت بیست دقیقه به هشت به وقت ایران به فرودگاه بغداد می رسیم در حالی که ساعتهایمان را باید یک ساعت و نیم تغییر بدهیم ؛ نیم ساعت برای تفاوت زمانی عادی با عراق و یک ساعت به خاطر تغییر موسمی یکساعته در شش ماهه اول سال ایرانی .

فرودگاه بغداد حس فرودگاههای کشورهای آفریقایی را برایم زنده می کند و حتی عقب افتاده تر . نخستین چیزی که بعد از گذشتن از راهروهای اولیه می بینیم اطاقکی است که دیواره هایش را از جنس چوبهای ضریح نما ساخته اند و نمی دانم چرا . اما دومین چیزی که در سالن فرودگاه بغداد توجه همه را جلب می کند حضور چند سیاهپوست آمریکایی و دو سه تا زن بی حجابِ احتمالاً غیر عراقی است . تا زمان عملیات ِ گذشتن از مرز،  زمان زیادی را می گذرانیم . اما بالاخره از این خان هم رد می شویم و در سالن خروجی منتظر می شویم .

آقای خانی زاده خبر می دهد که اتوبوسها برای انتقال ما به شهر بغداد و کاظمین تا نیم ساعت دیگر می رسند . و ما نیم ساعت و یک ساعت و دو ساعت را هم می گذرانیم اما خبری از این اتوبوسهای موعود نمی شود . خانومها روی صندلیها و ما آقایان روی کف زمین سالن خروجی فرودگاه می نشینیم . احتمالاً این "نمک" است که جیره تخمه آفتابگردانش را می آورد و من و هابیل و دهقانی و آسد سعید و خودش مشغول می شویم .

 

"نخود" از این فرصت ، نهایت استفاده را برای فیلم گرفتن می کند و آسد سعید هم عکس می گیرد. حاج سالار گوشی هندز فری در گوشش با تلفن همراهش احتمالاً کانکت شده و دارد چیزهایی توئیت می کند . گوشه ای از سالن ، حاج آقا رحیمی تنها نشسته و کتابی را که نمی دانم دعا یا زیارتنامه یا قرآن است باز کرده و با حس و حال حسرت برانگیزی می خواند.

روحانی جوان کاروان ما خیلی شبیه محمدصالح مفتاح است . می گویم شما برادر "مصالح" هستید !؟ می خندد و می گوید : نه ، برادر "محمدحامد"م ! می گویم شما برادر آقای احسانبخشید ؟ پس چرا اینقدر شبیه مفتاح هستید؟! بقیه با اینکه حرف مرا تأیید می کنند اما خنده های معناداری هم سر می دهند . حاجی خیلی خوش برخورد و با سعه صدر است !

دختر کوچولویی که از اول سفر دل ما را برده است و همه به او "مینی شاهد" ! می گویند ، به همراه پدر و مادر وبلاگ نویسش آمده و با شر و شوری که دارد ، حس خوبی به همه می دهد .

حسین آقا نخلی گاهی به ما سر می زند و گاهی می رود . می گویم چهره شما خیلی خیلی برای من آشناست و مطمئنم مدت زیادی را با هم بوده ایم . می گوید مثلاً کجا ؟ می گویم شاید جبهه . می خندد و همه هم با او می خندند : یعنی سن و سال من به جبهه می خورد !؟ می گویم در هر صورت من شما را جایی دیده ام .

همه این وقت گذرانیها در یک حس، مشترکند و آن هم "انتظار" است ؛ همه مان منتظریم ؛ منتظر آمدن اتوبوسها و رفتن به پابوس دو امام بزرگواری که یکی پدر و دیگری فرزند امام رضای عزیز خودمان است . ما فرصتی برای رفتن به هتلی نداریم و یکراست برای  زیارتی کوتاه به کاظمین خواهیم رفت و من خوشحالم که نیمه شب با احتساب همین احتمال ، غسل زیارت این دو امام بزرگوار را به جا آوردم .

 

پس از ساعتها انتظار ، آقای خانی زاده با فریادهای "اتوبوسها آمد وسایلتان را جمع کنید" ، موجی از شادی را به دلهای ما می ریزد . سه اتوبوس یک شکل برای سه گروه آمده است که بر روی شیشه هر کدام، اسم مدیران مربوط را نوشته اند و قرار است تا آخر سفر همین اتوبوسها مختص تردد ما در عراق باشند.

بارهای اصلی را در صندوق می گذاریم و ساکهای دم دستی را با خودمان داخل می بریم . خانی زاده می گوید بر اساس شماره مانیفستتان ، به ترتیب از صندلی 5 به بعد بنشینید . روحانی جوان کاروان ما با عبای خاکستری رنگش و خود آقای خانی زاده ، در ردیف جلو می نشینند و با صلوات جمع، اتوبوس حرکت می کند .

فاصله فرودگاه تا شهر بغداد بیش از ده کیلومتر نیست اما ترافیک سنگینی در راه است که این فرصت را به سرخابی پوش ما می دهد تا با میکروفون و بلندگوی پرتابلی که همراه آورده است توضیحاتی کلی درباره این سفر و بخصوص این زیارت کاظمین بدهد.

اولش کمی تهدید می کند که شاید در این مسیر سه ساعت تمام توی ترافیک بمانیم ! بعد اضافه می کند که ما به "کرب و بلا" آمده ایم و بر روی "بلا"یش تأکید می کند: امامان ما همه در اینجا سختی و بلا دیده اند چرا که بچه اینجا نبوده اند. بعد می گوید : در هر جایی که می رویم، قرارهایمان ایوان طلای حرمهاست اما چون کاظمین سه تا ایوان طلا دارد و ممکن است دوستان سردرگم بشوند، قرارمان را در زیر ساعت بزرگی می گذاریم که در صحن حرم کاظمین قرار دارد.

ادامه دارد...

چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()